
یه روزی بود و یه آدمی بود که خودشو خیلی تنها میدید، میگفت هیچ کسی دوسم نداره، همیشه از ناامیدی حرف میزد همیشه از آرزوهای بر باد رفتش حرف میزد، از روزای سخت زندگیش، از روزای خوشش که دیگه بر نمیگرده، خودشو آخره خط میدید، منم واسه اینکه کمکش کنم ،رفتم جلو واسه اینکه امیدوارش کنم، واسه اینکه بدونه زندگی همه جوره و با همه ی سختی هاش زیباست و به خاطره اینکه قدر زندگیشو بدونه، تمام سعی خودمو کردم تا اینکه گفت: من به خودم اومدم و دیدم عاشقت شدم، گفتم نه تو نباید عاشق من بشی چون من فقط خواستم کمکت کنم هر روز هر شب هر دقیقه خواهش و التماس میکرد، برای اینکه من اجازه بدم که دوسم داشته باشه من که دیدم خیلی تنهاست و خیلی به من نیاز داره سعی کردم دوسش داشته باشم با اینکه برام سخت بود کسی رو که تا حالا ندیدم و فقط صداشو شنیدم دوست داشته باشم اما با خودم کنار اومدم و اونو به عنوان یه دوست پذیرفتم اما اون به این راضی نبود میگفت باید فرا تر از دوست باشد باید در حد زندگی باشه باید همدیگرو طوری دوست داشته باشیم که هیچوقت برای هم دیگه تکراری نشیم یعنی همیشه اینو به عنوان یه اتفاقی ببینیم که دیگه تکرار نمیشه با اینکه سخت بود اما قبول کردم گفت من نمیتونم ندیدنت و تحمل کنم گفتم نه نمیشه همدیگرو ببینیم یعنی حالا نمیشه اما اینقدر اصرار کرد که بازم قبول کردم اونروز رسید روزی که باید میرفتم یه دوستی رو ببینم که ازم میخواد تو تمام لحظاتش کنارش باشم وقتی دیدمش حس خوبی نداشتم اما با این حال خودمو کنترل کردم چون من وقتی یه حرفی میزنم و یه قولی میدم حاضرم برای حرفم،جونمو گرو بذارم خیلی صمیمی و گرم باهاش رفتار کردم با اینکه تمام گذشتشو میدونستم اما تو زندگیم قبولش کردم با اینکه میدونستم این امکان پذیر نیست اما گفتم شاید بشه حالا امتحانش میکنم، اونو بردم تا با تاکسی بره خونه و منم برم خونه اشکاش امونش نمی دادن فقط اشک میریخت و میگفت نمیخوام برم بذار پیشت بمونم بهش گفتم بازم این اتفاق می افته هم تو میایی اینجا هم من میام اونجا اما دیگه نه اون اومد نه من رفتم آخه دیگه اون کلا از ایران رفت خوب با وجود اینکه میدونستم چقدر برای خودم سخته اما برای خوشبختیش اونو فرستادم گفت بگو نرو گفتم نه باید بری باید تلاش کنی تا به آرزوهایی که فکر میکنی دیگه بهشون نمی رسی، برسی باید بری خلاصه راهیش کردم داشتم اشک میریختم اما خودمو اینقدر محکم نشون دادم که شاید پیش خودش فکر کرد من چبزی به نام دل ندارم نمیدونم. اما الان بعد از تمام این حرفا و این التماسها و این رفتارها حالا به من میگه تو منو دوست داری؟ اینقدر به شخصیتم بر خورد که تمام غرورم له شد دلم با صدای بلند شکسته شد و چشمام خیس شدند گفتم یعنی تا الان الکی میگفتم دوستت دارم؟ گفت ناراحت نشیا اما آره... فکر نمیکنم تا حالا کسی شما رو اینقدر زیره سوال برده باشه اینقدر خوردتون کرده باشه اما مهم نیست من میخواستم که فقط اون به خوشبختی برسه خودم و تمام احساساتم و وقفش کردم اما بازم مهم نیست آره هیچی مهم نیست کاش واقعا به آرزوهاش برسه کاش زندگی براش روی خوشش و نشون بده کاش همیشه تو زندگیش شادی باشه و همیشه رو لباش لبخند من که دیگه واسه همیشه میرم با آرزوی سعادتمندی برای همه ی اونایی که از وطنشون دورن امیدوارم خداوند بهتون صبر بده که بتونید دوری از خانواده رو تحمل کنید موفق باشید بچه ها( قصه ام بشنو و از یاد ببر )
وقتي که مي رفتم فکر تو راحت بود
تکرار اسم من از روي عادت بود
وقتي که مي رفتي از غصه وا موندم
مرگم چه زودم بود فردا رو جا موندم
دلخور نشو از من از اينکه دلتنگم
من با خودم قهرم با تو نمي جنگم
از دسته خود رفتم از دسته تو دورم
دلخور نشو از من وقتي که مجبورم
اين قسمته من بود حرفاتو مي فهمم
فرصت بده کم شم از خاطرت کم کم
از من به دل نگير همدرده بي تقصير
باشه گناه تو پاي منو تقدير

salam be jigmaliye azizam khili delam barat tang shode dost daram har chi zod tar esfahan bar ardi khili movazebe khodet bash man hichi az in up kardan balad nistam age yad gereftam miterkonam web logamo ![]()
![]()

